مهربان

تو…

ای تو… تویی که نمیدونم چی شده که از من فرار می کنی! ای تو تویی که تمام زندگیه منی؛ توی که همه منو به خاطر تو دوست دارند… . چرا؟ چرا ساکتی؟! چرا حرف نمیزنی؟! چرا همیشه منو با اون چشم های سیاه شیطانی نگاه میکنی و بهم لبخند میزنی ولی سکوت میکنی؟! تا کی میخوای حرف نزنی؟! بشکن این سکوتو… . تاحالا سر خاکِ مرده رفتی؟! تاحالا به این فکر کردی چرا میگن سر خاکِ مرده؟! چون فقط و فقط از آدمی ی مشت خاک میمونه نه چیزه دیگه ای! ی روز توهم میمیری و من میام سرخاکت و بهت نگاه میکنم ولی، ولی دیگه اون دوتا چشم های سیاه باز نمیشه که منو نیگاه کنه دوس دارم حرفتو بزنیو بعد بمیری! پس سعی کن حرف بزنی میدونم که خیلی وقتِ که گم شدی خیلی وقتِ کسی بهت توجه نمیکنه و برات وقت نداره، بیا من اومدم، اومدم که با هم حرف بزنیم بیا، بیا بشین روبه روم تا مثه دوتا مرد با هم حرف بزنیم یعنی لیاقت اینم ندارم؟

پ.ن: این آخره شبی زده به سرم ولی براش دعا کنید ممنونم.

One Response to “تو…”

  1. خط خطی می‌گه:

    منم قصه ام گرفت……کسی بیماره؟
    کسی گرفتاره؟ایشالا گرفتاری های همه برطرف بشه داداشی

Leave a Reply

ديدگاههاي اخير

  • خط خطی: لیاقتمون بیشتر از این هم نیست...
  • خط خطی: بازم که سوتی دادی رفیق.....اول هماهنگ کن خوب... اون یارو هم...
  • shadi: man chan sale pish kho0ndamesh. bi nazire. man taghriban aks...
  • shadi: bayad migofti behesh feshare sen baes shode yadesho0n bere k...
  • خط خطی: امیدوارم تو درستو بخونی که به نمره استاد و پاچه خواری احتیاج...