امروز داشتم فکر میکردم… پول… خندهام به روزهای خوشه پیشه رو که تلخن مثه عسل… به اینکه شاید دانشگاه نرم! به اینکه چرا میخدم چرا گریه نمیکنم چرا نیست چرا همه منو به چشمه یه آدمه بیخیال میبینن دلم میخواد برم رو یه سخره ی بلند که زیرش دریا باشه بشینم خورشیدو ببینم یه نخ سیگار بکشم بی دغدغه ی این دنیا و بعد فریاد بزنم… یه فریـــــــاد فریاد بلند تا صدام بره اون بالا اون بالا بالا ها برسه به اون خدای که میگن مهربونه همون خدایی که تو دوستش داری ولی من… نمیدونم، نمیدونم آیا هست؟! اگه هست چرا نیست؟!
دلم میخواد یه نفسه عمیق بکشم و بعد آروم سرمو بزارم رو اون سخره دراز بکشم و به آسمون نگاه کنم و ستاره هارو بشمارم تا اینکه چشم خسته شه و خوابم ببره و دیگه هیچوقت بیدار نشم…
با تمام غلط های املائیت باید بگم که خدا همیشه یه پله ازت بالاتره,نه برای اینکه خداست بلکه برای اینکه دستتو بگیره.
من هم مردن این شکلی رو دوست دارم…
روحی در آرامش