تو این مدت که نبودم اصلا نت نیومدم درگیر بودم با خودم با افکارم با این امتحان های ناز نازی! پستی بلندی های اون اتفاقای بدو پشت سر گذاشتم همه ی حرفامو زدم خیال خودمو راحت کردم، حالا دارم نفس میکشم به همین سادگی!
رو آوردم به کتاب های جدید تا بهم کمک کنند که هدف هامو بازیابی کنم، اونم به حال خودش گذاشتم و زندگیمو میکنم ببینم چی پیش میاد زمان همه چیزو مشخص میکنه، حالا میفهمم لذت و زندگی یعنی چی چون به قول یکی از رفقا آقا من دیگه اون آدمه قبلی نیستم!
پارسال همین موقع ها بود که برای بار چهارم دیدمش چه دیداری بود یادش بخیر من همه چیو پیچوندم که برم ببینمش اونم همه ی کلاساشو، خانواده شو، همه رو پیچوند یادش بخیر دوس دارم براتون یه شرحی از دیدارامون بگم دیداراهایی که قرار بود مثله یه راز بینه منو اون بمونه (حتی تو اوج اون اتفاقای بدم من مثله یه راز نگرش داشتم) ولی خب الان دیگه راز نیست چون شماها هم میدونید البته به اون گفتم میخواهم اینو بنویسم گفت “عیبی نداره میل خودت منم هرکی بپرسه براش توضیح میدم”. بعدا اگه حسش بود میام از دیدارامون براتون بیشتر میگم.