خیلی جالب بود خیلی…
داستانه حاجی رو دیدی؟ نه کو؟؟ واسا کنار بِگمت…
عدل علی، یا علی حاجی بِسم الله یا حق…
آقا گفته کفره باید حق مردمو داد مگه ما میخوام پولشو بُخوریم لااِلا…
:خب خدا حافظ ما رفتیم کی بیام برا پولم؟
:شما برو انشاالله سر ماه بیا خدا توفیق کنه حق شما رو هم میدیم انشاالله
:لبخند تلخ…باشه…آه خب پس هیچی دیگه
اول ماه:
:به خدااا ندارم بازار خراب بوده خودت که میدونی نمیشه حالا بعد بیای؟
:کدوم خدا همونی که تو میپرستی یا اونی که من؟
:تو که کافری اصلا خدا نداری
:اره همین که تو داری بسه برامون… باشه ده روز دیگه میام
پسرک میره سوال میکنه میبینه یارو روزی چند میلیون تومن میفروشه
:اقا یا علی خدا حافظ و نمیدونم چی چی…
این داستان دو ماهو اندی ادامه داشت تا پولِ این بد بختو دادن و بعد گفتن به این دلیل انقدرشو کم میکنیم کلی هم با هم چکو چونه زدند…
خیلی خودمو کشتمو خود سانسوری کردم تا چیزی نگم. اینا برخورد یه آدم بود با یه آدمه دیگه یکی مذهبی اونیکی هیچ…
فصل تازه
خیلی سخته ادم یه عمر با عقده زندگی کنه؛ عقدهی که از خانواده، جامعه، و خود ادم سرچشمه میگیره…
خیلی سخته که همیشه یه چیزی جلوی دهنتو و راه گلوتوبگیره؛ تا بخواهی حرف بزنی یه چیزی رو سینت فشار بیاره بگه هیش ش ش ش ش ش…
خیلی سخته بال هاتو باز کنی بری تو آسمونا اوج بگیری بری بالا، بالاتر و بعد به خوددت نگاه کنیو ببینی تو قفسی، تو قفسی که سال هاست خودتو توش زندونی کردی
بعد از کلی حرص خوردنو کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم (از نوع تصمیمای مرحوم کبری خانوم) که یه جای جدید راه بندازم که حرف دلمو بزنم و سعی کنم به زبون خودم حرف بزنم تا این اژدهای درونم آروم بگیره…