کیمیاگر اسم رمان هستش نوشته ی پائولو کوئیلو نویسنده ی بزرگ برزیلی این مدت که بیکار بودم همش سرم به کتاب بود و رمان های جور وا جوری خوندم که این یکی خیلی ب دلم نشست.
داستان خیلی جالب و در عین حال عجیبی داره روی من خیلی تاثیر مثبتی گذاشت؛ داستان زندگی یک چوپان هستش که به دنبال آرزوه ی درونی و ندای دلش میره کاری که خیلی از ماها هیچوقت انجام ندادیم. چوپان برای بدست آوردن گنج ی که توی خواب دیده و با راهنمای سلیم پادشاه اورشلیم راهی مصر میشه از صحراها میگذره کلی اتفاقِ خوب و بد براش رخ میده و در آخر گنجشو پیدا میکنه!
شاید براتون جالب باشه بدونید من بعد از خوندن این کتاب احساس کردم که از اون چوپان هم از زندگی عقب ترم! چرا که چوپان به ندای دلش گوش داد ولی من هیچ وقت این کارو نکرده بودم! از خودم بیرون اومدم به اطرافم نگاه کردم دیدم اطرافیانم هم دقیقا همین اشتباه منو انجام دادند و من دقیقا راه اشتباه اونارو رفتم، بازم کلی تر فکر کردم تا اینکه رسیدم به مردم کل کشور به این نتیجه رسیدم که سرچشمه ی همه ی مشکلات ما همینه ما ایرانی ها اصلا به ندای دلمون گوش نمیدیم و همیشه اون کاریو که دیگران دوست دارن انجام میدیم و نتیجش وضع الان کشور میشه که شما نمیتوانید حتی با یک بچه هم صحبت کنید همه عصبی و ناراحت هستند چون یا نمیتوانند و یا نمیخواهند به زندگیشون با ی دید جدید نگاه کنند دیدی که از درون دل و روح انسان سرچشمه میگیره و همیشه میترسند ترس از ناشناخته ها و این بنیادیترین مشکل مردم ماست.
بهتون پیشنهاد میکنم که حتما این اثر جاویدان پائولو کوئیلو بخوانید.
مدتیه که وقتی به اداره ها سر میزنی میبینی که اکثر خانوم های کارمند چادر به سر دارند! آدم از خودش سوال میکنه که ای بابا یعنی اینا همه یک شبِ چادری و معتقد شدن؟! این سوال مدتی ذهنِ منو به خودش درگیر کرده بود تا اینکه تو وبلاگ یکی از بچه ها خواندم که برا ما چادر اجباری شده! بعد سوال کردم کجا؟ گفت سر کارم دیدم به به آقایون یه فلش بک خیلی کوچول موچولو به دهی ۶۰ زدن! فرمودند که اجبار نیست ولی باید بپوشید! خب اینم یک جور آزادی که توش چیزی اجبار نیست ولی زورِ!
دهم تیر ماه هم امد و رفت… دهمی که تولد من بود با دوستان رفتیم بیرون آنچنان فاز نداد ولی خب برا عوض کردن روحیه خوب بود چه زود عمر آدما میادو میره… .
تو گیرو دار تولد و برنامه هاش بودم که نمره ها اومد عالی بود فقط یه درس ۱۴ شدم اونم چون میانترم نرفتم سر جلسه بقیه همه ۱۹، ۱۸، ۱۷، ۱۷٫۷۵ و… در کل نتیجه خوب بود می شد بهتر باشه ولی خب من نخواندم. میخواهم ترم تابستونه بگیرم پشیمونم که چرا سالهای قبل نگرفتم ولی از امسال هر تابستون فقط درس و کتاب و لذت بردن از کتاب های غیر درسی و البته ورزش محبوبم بدنسازی که بعد از اون جریانات ولش کردم که از همین هفته از دوباره میرم سراغش کلی هدف تو کلمه برا این فرصت کم تابستون کلی کار هست که باید انجام بدم و البته میخوام فقط و فقط به خودم حال بدم!
راستی دوستان کتاب “هفت عادت مردمان موثر” حتما بخوانید این کتاب دیدتونو نسبت به خودتون و زندگیتون عوض میکنه
پ.ن:از این به بعد بیشتر میام اینجا و روزانه نویسی میکنم والبته سعی میکنم دربارهی خودم ننویسم و بیشتر افکارم باشه
تو این مدت که نبودم اصلا نت نیومدم درگیر بودم با خودم با افکارم با این امتحان های ناز نازی! پستی بلندی های اون اتفاقای بدو پشت سر گذاشتم همه ی حرفامو زدم خیال خودمو راحت کردم، حالا دارم نفس میکشم به همین سادگی!
رو آوردم به کتاب های جدید تا بهم کمک کنند که هدف هامو بازیابی کنم، اونم به حال خودش گذاشتم و زندگیمو میکنم ببینم چی پیش میاد زمان همه چیزو مشخص میکنه، حالا میفهمم لذت و زندگی یعنی چی چون به قول یکی از رفقا آقا من دیگه اون آدمه قبلی نیستم!
پارسال همین موقع ها بود که برای بار چهارم دیدمش چه دیداری بود یادش بخیر من همه چیو پیچوندم که برم ببینمش اونم همه ی کلاساشو، خانواده شو، همه رو پیچوند یادش بخیر دوس دارم براتون یه شرحی از دیدارامون بگم دیداراهایی که قرار بود مثله یه راز بینه منو اون بمونه (حتی تو اوج اون اتفاقای بدم من مثله یه راز نگرش داشتم) ولی خب الان دیگه راز نیست چون شماها هم میدونید البته به اون گفتم میخواهم اینو بنویسم گفت “عیبی نداره میل خودت منم هرکی بپرسه براش توضیح میدم”. بعدا اگه حسش بود میام از دیدارامون براتون بیشتر میگم.
چند روزه هم حالم خوبه هم بد هم داغونم هم خوشحال شب ها خوابم نمیبره روزی چندینتا آرام بخش میخورم مخصوصا شب ها؛ بیشتر از ۲ یا ۳ ساعت نمیتونم بخوابم اونم با قرص…
یه روز شادم یه روزه دیگه خیلی ناراحت این اتفاقا داغونم کرد… و آخر اینکه خیلی مزاحم تلفنی دارم خیلی میرن رو اعصاب اینم از روزگار ما…
پ.ن: هنوز عاشقانه دوستش دارم و می پرستمش
پ.ن: روزگار غریبی شده به قول یاس چشم تو این امتحانم بیست میشم
تو این چند روزه که اپ نکردم خیلی اتفاقا افتاد چنتا از عزیزانو از دست دادیم حالا چه بی گناه چه گناهکار بالاخره از دست دادیم… . دردآور بود ولی شد یه تجربه برای مردم که اگه پشت هم باشند هیچ وقت این حادثه ها پیش نمیاد روح تک تک دوستان شاد.
این روزا حالم خوبه شادم! دارم استارت یک زندگی پایدار و روی یک رابطه دوستانه و انسانی در تعامل با دیگرانو میزنم تاحالا به خوبی پیشرفت کردم و پیشرفت داشتم تو این مسعله. فقط این مدت اون حادثه که برای هم وطن هامون افتاد ناراحتم کرد. دوست دارم بیشتر اینجا بنویسم ولی این امتحان های کوفتی کلافم کرده دارم با امید زیاد پیشروی میکنم ولی تلاشم به صد در صد نرسیده دارم روی اونم کار میکنم.
از زندگی یه درس بزرگ گرفتم اونم این بود که به هیچ کس اعتماد صد در صد نکنم چون ادم همیشه بیشترین ضربه رو از دوستانی میخوره که بهشون اعتماد صد در صد داره.
پ.ن: امیدوارم که بتونم با اونی که دوستش دارم پله های موفقیت و شادی طی کنم
پ.ن: غروررو کنار گذاشتم
دارم از درون تاریکی میام بیرون اون مطلبو برداشتم چون حس کردم امکان داره شاید بعدها حرفام برای اون دو عزیز زیاد جالب نباشه ولی کل مطلب شرح حالو براش خوندم تا براش روشن بشه که چه چیزایی گفتم یه کپی از مطلبو هم براش ایمیل کردم شاد و پیروز باشید
پ.ن: وارد دوران جدیدی از زندگیم شدم
امسال سال خوبی بوده تا حالا؛ البته درسته خیلی از عزیزانو از دست دادیم امسال هم عزیزان هنرمند هم عزیزان سیاستمدار و هم احزاب بی هنر که دوستان لطف کردن ملته و امت همیشه در صحنه رو از شرشون خلاص کردن با سپاس و درود بی کران خب خلاصه به قول دوستان این نیز بگذرد…!
این روزا به شدت درگیر شدم مثله چی دارم تلاش میکنم که درس بخونم و خودمو نجات بدم از این ترم خیلی سخته ولی ما پیروزیم! دارام با کار و همت مضاعف و سبرو استقامت مضاعف دارام فشار میارم ببینم چی میشه سر همین کارو سبرو فلانو این حراف ساعت خوابمو عوض کردم شبا ساعت ۱۱ میخوابم صبح زود هم قوقولی کنان بیدار میشم بله این شده زندگیه ما تو این چند وقته حالا ببینیم چی جواب میده
پ.ن: دارم سعی میکنم ادم شم
یه مدته زندگیم شده مثه همین … تو درس مشکل پیدا کردم، فکرم همش پر میکشه از پیشم میره، نمیدونم چه غلطی بکنم داغون شدم حس هیچی نیست.
هرشب کابوس میبینم؛ کابوس مرگ عزیزام و دوستام کسیایی که برام مهم هستن… یکی به دادم برسه!
پ.ن: با تمام این حرفا ولی هنوز پرچم بالاست.
ای تو… تویی که نمیدونم چی شده که از من فرار می کنی! ای تو تویی که تمام زندگیه منی؛ توی که همه منو به خاطر تو دوست دارند… . چرا؟ چرا ساکتی؟! چرا حرف نمیزنی؟! چرا همیشه منو با اون چشم های سیاه شیطانی نگاه میکنی و بهم لبخند میزنی ولی سکوت میکنی؟! تا کی میخوای حرف نزنی؟! بشکن این سکوتو… . تاحالا سر خاکِ مرده رفتی؟! تاحالا به این فکر کردی چرا میگن سر خاکِ مرده؟! چون فقط و فقط از آدمی ی مشت خاک میمونه نه چیزه دیگه ای! ی روز توهم میمیری و من میام سرخاکت و بهت نگاه میکنم ولی، ولی دیگه اون دوتا چشم های سیاه باز نمیشه که منو نیگاه کنه دوس دارم حرفتو بزنیو بعد بمیری! پس سعی کن حرف بزنی میدونم که خیلی وقتِ که گم شدی خیلی وقتِ کسی بهت توجه نمیکنه و برات وقت نداره، بیا من اومدم، اومدم که با هم حرف بزنیم بیا، بیا بشین روبه روم تا مثه دوتا مرد با هم حرف بزنیم یعنی لیاقت اینم ندارم؟
پ.ن: این آخره شبی زده به سرم ولی براش دعا کنید ممنونم.